خاطرات تنبک خانوم...

تنبک خانوم.....

سلام عززززززیز دلم  یلدای دوست داشتنیم 😘😘 واقعا متاسفم رمز اینجارو فراموش کرده بودم الانم اینقدر امتحان کردم تا بالاخره وارد شدم .این روزها درگیر دندونپزشکی بودیم .....کلا خیلی اتفاقا افتاده الان چهار سالو هفت ماه و دوازده روز داری عزیزم.. دیدی چه زود بزرگ شدی!!!خاله جونم که قراره واسمون نینی بیاره💋 شمام قراره از چندروز دیگه کلاس تنبک رو شروع کنی ...🙌❤❤❤ خیلی حرف دارمولی فعلا برم بخابم ...تو هم مث خرگوش کنارم خوابیدی عششششششقم 😍😍😍😍😍😛😛
11 آبان 1395

تاب تاب ....یلدا

سلام عزیز دلم بالاخره تونستم بیام  الان یکسال و سه ماه داری تو این مدت که نیومدم سر بزنم کلی اتفاق افتاده ١٥ خرداد یه مسافرت رفتیم با دایی و ننه جون اینا رفتیم پیش رها جون . چند روز بعد از اینکه برگشتیم دایی مادر جون تصادف کرد و فوت کرد و همه ما رو شوکه کرد این روزها یا بهشت زهرا بودیم یا خونه دایی تو هم یکی دو هفتس که دیگه راه افتادی ولی مثه جوجه ها راه میری وهی میخوری زمین نصف شب پامیشی و صدام میکنی مامان مامان شیر عاشق تاب تاب عباسی و الاگلنگی وهر روز مارو مجبور میکنی ببریمت پارک ...
9 تير 1392

11ماهگی

سسسسسسسلام عزیزم بالاخره یه روز زودتر از تو بیدار شدم و ازین بابت خیلی خوشحالم نزدیک عیده و شما داری یک ساله میشی .اینقدر کارهات  بامزه است که نگو انواع رقص و اواز و با تلفن فک زدن و ارایش کردن و ...نمونه ای از کارهاته شبها که نمیذاری بخوابیم تا صبح هزار بار بیدار میشی بهونه بیرونو میگیری والبته در خونه تکونی کمک هم میکنی   فعلا وقت ندارم سعی میکنم زود بیام ...
15 اسفند 1391

خاطرات اولین پاییز با یلدا1

سلام گل گلی یه مدته که وقت نکردم بیام از این بابت متاسفم اما سعی میکنم اتفاقات این مدت رو برات بنویسم   مهمتر از همه اینکه شما دو روزه که دست دستی میکنی  خیلی بامزه  دوم اینکه از اول مهر تا الان احوال زندگی خاله جون خوب نیست و من هم خیلی براش نگرانم   سوم اینکه دخملم با دو هفته تاخیر بالاخره واکسنشو زد و سرماخوردگیت هم بهتره     چهارم اینکه حتما برمیگردمو عکسای خوشکلتو میذارم     ...
29 آبان 1391
1